تبليغاتX
گورستـــــــان عشـــــــــــــق

گورستـــــــان عشـــــــــــــق

اخــــــر عاشـــــــقی چـــــــیه؟؟؟

سلام بچه ها خوبین؟

شرمنده که دیر اومدم اپ کنم

اخه دیگه خودمم از این پستها!از خودم!از این دنیا خسته و بیزار شدم

اخه یعنی این دنیا ارزش این همه غم و غصه خوردن رو داره؟؟

این دنیای مجازی که فقط محل گذره واصلش اون دنیاست که ما حتی واسه اونم کاری نکردیم و پیش خدا شرمنده ایم.

این دنیا که هیچ وقت با من خوب نبود کاش تو اون دنیا اینجوری نباشه؟؟؟

خیلی شوق دارم هر چه زود تر برم پیش خدا و اون دنیا!!!

پس شمام برام دعا کنین.

ادم یه عمری با کسی حرف میزنه با هاش در دودل میکنه ولی اخرش چی؟؟؟

می بینه حتی اونم حرفهاشو باور نکرده.

دیگه اشک چشامم تموم شده و سراغم نمیا؟؟

دلم از این دنیا پره!!کاش هیچ وقت به این دنیا نمی یومدم.اخه این دنیا رو با همه بدی ها و خوبی ها دوست ندارم و ازش بیزارم به خدا.

حالا که اومدم کاش هرچه زود تر بمیرم

اخه چگونه میشه تو این دنیا زندگی کرد؟

دنیایی که تو اون ادم ها روزی صد بار عاشق میشن!

دنیایی که  تو اون عشق رو فقط میشه تو ویترین کتاب فروشی ها پیدا کرد؟

دنیایی که تو اون محبت وصداقت مرده و جاشو به دروغ و بی وفایی داده!

دنیایی که تو اون دروغ یه عادت بی وفایی یه قانون و دل شکستن یه سنت شده؟

دنیایی که تو اون عشق رو باید به بها خرید؟؟

راستی مهربونا من شنبه دارم به خدمت اعزام میشم ولی شما تنهام نزارین منم در اولین فرصت میام پیشتون!!!!

اخرش اینکه این دنیا با هرچی توشه برام خسته کننده و تکراریه!

دنیا رو نگا دارین می خوام پیاده شم.......

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 11:14 توسط عــــاشق| |

سلام دوستای گلم

ازتون ممنونم که شما هم مثل دردها و غم هام تنهام نمی زارین

اومدم بازم براتون دردو دلام رو بنویسم٬یعنی می تونم این کارو بکنم؟

الان سیاهی شب بالای سرم نشسته و من به این فکر می کنم که صبح چقدر نزدیکه!

دلم نمی خواد کسی پرده سیاه شب رو کنار بزنه و به صبح برسم!!!!!

اخه من عاشق شب و تنهاییم٬چون اینجوری کسی نمی تونه وقتی دلم میگیره و گریه می کنم اشک روی گونه هام رو ببینه!کسی نیست که من و از خاطرات٬رویا هایی که با هاشون خو گرفتم بیرون بیاره.

دلم گرفته٬نمی تونم خودمو خالی کنم٬دلم می خواد می تونستم عشق رو به نسبت مساوی بین ادما تقسیم کنم٬و به هر نگاهی اونقدر محبت ببخشم که هیچوقت دلی رو نسوزونه.

ولــــــــــــــــــــــــــــی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی افسوس که نمی تونم٬و این حسرت همیشه تو دلمه که چرا وقتی می خوام هم نمی تونم؟؟

اخـــــــــــــــه من؟؟

من که هیچ وقت مغرور نبودم ولی غرور دیگرون منو در هم شکستم!!!!

من که هیچ وقت دل کسی رو نگرفتم فقط دلمو دادم!!!!

من که هیچ وقت کسی رو به اسارت در نیاوردم ولی خودم اسیر شدم!!!!

من که هیچ وقت کسی رو عاشق نکردم ولی خودم.................

من من من من من من .....!!!!!!!!!

به چه جرمی تو این دنیای مجازی محکومم؟؟یعنی اینا همش جرمه؟

اخه بس که به اسمون دلم سکوت فریاد کشید!!!!

بس که شب و تنهایی تنها مونس بی کسیم شد!!!!

بس که دونه های اشکم از دریای چشمام تن بی رحم خاک رو نمناک کرد!!!!

داد زدم٬تا صدامو کسی بشنوه.ولی حیف که صدای فریادمو اسمون هم نشنید.

به خاطر اینکه می گم دلم پره٬غم غصه دارم٬دلم گرفته٬از ادمهای رنگارنگ بیزارم و زندگی در این دنیای مجازی رو دوست ندارم٬دنیا برام مثل قفسه٬قفسی که پرام توش شکسته٬همه چیه دنیا برام تکراری؟؟

ولی بازم خدا رو شکر میکنم چون می خوام تو اون دنیاش افسرده نباشم

((((((خدایا منو ببر پیش خودت))))))

دارم میمیرم

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 18:39 توسط عــــاشق| |

سلام دوستاي گلم

امروز اومدم بعد مدتي براتون اپ کنم

ولي اين اپم با اپ هاي قبليم فرق ميکنه؟؟؟

مي خوام براتون از دردام!قصه هايي که تو دلمه!غم هام!ناگفته هام که گفتنش واقعا برام سخته بگم.

اخه تا حالا حرفهامو همش در قالب شعر نوشتم عادت ندارم با کسي در دو دل کنم.

تا حالا کسي رو تو حريم تنهايي خودم راه ندادم!!!!!

اخه ميدوونين چرا؟

چون عاشقانه تنهايي رو دوست دارم.

حالا هم که ميخوام در دودل کنم نميدونم چه جوري شروع کنم!!!!!

فقط ميدونم که خسته ام؟!!

از شب گريه هاي که تو اتاقم داشتم

از همه خاطراتي که با نگاه کردن به ديواراي اتاقم يادم ميفته.

از بيدار موندن تا سپيده صبح و رفتن تو رويا ها!

واقعا رويا هاي ادم مثل ارزو هاش هميشه براش رويا ميمونه؟

دلم پره ولي نميدونم چه جوري خودمو خالي کنم.

حتي ديگه شب گريه هام دوايي برا دردام و دل پرم نيست!!!!

فقط خسته ام و از اين دنيا و ادماي رنگارنگش بيزارم!!

چرا من همیشه باید شکست بخورم

نفرین به این زندگی

به اخر راه رسيدم!

 

خستــه ام

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 17:18 توسط عــــاشق| |

 اگه روزي من مردم و من رو دوست داشتي   

                 هر پنج شنبه به مزارم بیا                  

گل سرخي بر روي قبرم بگذار

تا هميشه ان گل سرخي که به تو

داده بودم را بياد بياورم

ولي......

اگه تو مردي

من فقط يک بار به مزارت ميایم

و ان دسته گل سفيد مريم رو که با

خون خودم سرخ خواهم کردم

رو برات هديه ميارم

و عاشقانه در کنارت جون ميدهم

تا بدوني که هيچ وقت تنها نيستي 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 17:29 توسط عــــاشق| |

امشب شب اخره که مزاحم دلت میشم!

خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم!

بدرقه لازم ندارم میرم عزیز ترینم!

نذار بمونه زیر پا قلبمو بردار از زمین!

دوست دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود!

غافل از اینکه قلب من منتظر اشاره بود!!!!!!

 

برای مرگ خود یک بهانه میخواهم

یک بهانه پوچ عاشقانه میخواهمای عزیز جان من

من

از غمی که میدانی با تو بودنم مرگ است

بی تو بودنم هرگز

اگر بهانه این باشد من بهانه میگیرم

عاشقانه میمیرم

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 21:24 توسط عــــاشق| |

 

 

 

 

داستان پاییین ارزش خوندنشو داره

پس غافل نشو؟؟

m-h-ashgh

وقتي سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنارم نشسته بود. و اون منو "داداشي" صدا مي‌كرد.
به موهاي مواج و زيباي اون دختر خيره شده بودم و آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من
باشه.اما اون توجهي به اين مساله نمي‌كرد.
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت
:"متشكرم داداشی" و گونه من رو بوسيد

"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما .... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم "

تلفن زنگ زد خودش بود . دوست پسرش قلبش رو شكسته بود .از من خواست كه برم
پيشش.نمي خواست تنها باشه.من هم اينكار رو كردم.وقتي كنارش  رو كاناپه نشسته
بودم. تمام فكرم متوجه اون چشم هاي معصومش بود.آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ،خواست بره كه بخوابه . به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم داداشی" و گونه من رو بوسيد


"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم "


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد . گفت :"قرارم به هم خورده اون نمي‌خواد با من
بياد" من با كسي قرار نداشتم .ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني‌هيچ كدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم .درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم .جشن به پايان رسيد.من پشت سر اون ،كنار در خروجي ايستاده بودم ،تمام حواسم به اون لبخند زيبا و چشمهاي همچون كريستايش بود .آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فكر نمي‌كردو من اين رو ميدونستم. به من گفت :"متشكرم داداشی،شب  خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه من رو بوسيد.

"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما ... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم "

يك روز گذشت ،سپس يك هفته ، يك سال .... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بهش بزنم
روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي‌كردم كه درست مثل فرشته‌ها روي
صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره.
ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .اما اون به من توجهي نمي‌كرد ، من اينو
مي دونستم ، قبل از اينكه كسي خونه بره سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ
التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو
بهترين داداشي دنيا هستي ،متشكرم داداشی و گونه منو بوسيد .


"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما ... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم . "

 نشستم روي صندلي ،صندلي ساقدوش ،توي كليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه ،من ديدم كه "بله"رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.من ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .
اما اون اينطوري فكر نميكرد و من اينو ميدونستم، "اما  قبل از اينكه ار كليسا بره
رو به من كرد و گفت " تو اومدي داداشی؟ متشكرم .

"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما .... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم ."

سال هاي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري كه منو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش كنارش هستند .
يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ،دفتري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته .
ابن چيزي هست كه اون نوشته بود :

تمام توجهم به اون بود آرزو مي‌كردم عشقش براي من باشه .اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم . من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم كه بدونه نميخوام فقط براي من يك داداشي باشه .من عاشقش هستم .اما .....من خجالتي هستم .............علتش رو نميدونم............هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستت دارم ......

با خودم فكر ميكردم و گريه ..............اي كاش اين كار رو كرده بودم .

 

m-h-ashegh

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 18:41 توسط عــــاشق| |